شفقنا رسانه- سمیرا سلطانی: «روزنامه، تحریریه، اینجا همه ی عشقش بود.» این جمله را مهسا می گوید که لباس سیاه پوشیده، پشت تریبون کوچکی کنار در شیشه ای ورودی دفتر مطالعات و برنامه ریزی رسانه ها ایستاده است و درباره ی پدرش حسین قندی صحبت می کند. جمعیت سیاه پوش، حیاط کوچک را پر کرده و در جمع های دو سه نفره ی دوستانه به خانه های روبه روی دفتر مطالعات رسیده است. مهسا می گوید: « پدرم فقط پدر من نبود، پدر شما هم بود. همیشه وقتی مشکلی داشتید غصه ی شما را می خورد و می دانم سخت گیری هایی که برای من و خواهرم داشت، همان ها را برای شما هم داشت. »
اشک هم ماتم می گیرد
مسیر نگاهش را که دنبال کنی و در حیاط کوچک چشم بچرخانی، آدم هایی را می بینی که روزی دوست و همکارش بوده اند در تحریریه ی روزنامه ها و خیلی ها شاگردش در کلاس های طبقه ی دوم همان ساختمان و بعضی ها کمی دورتر در دانشکده ی ارتباطات سه راه ضرابخانه. جایی که روزنامه نگاری را برای خواندن انتخاب کرد و بعد تدریس در آن جا همه ی عشقش شد.
علی اکبر قاضی زاده دوست و همکار قدیمی اش آن روزها که حال قندی تلخ بود و نوعی بیماری نادر خاطرات را صفحه صفحه از ذهنش پاک می کرد، در یادداشتی نوشت: «احساس حسین وقتی او را از درس دادن در دانشکده ارتباطات دانشگاه علامه کنار گذاشتند، ترک برداشت. تدریس در دانشکده خیابان کتابی افتخار بزرگ او بود. انتظار داشت رییس دپارتمان، استادان بزرگتر، دانشجویان یا نمیدانم شاید مطبوعات فریاد اعتراض برآورند؛ کسی به خود تکانی نداد. یعنی کسی که حرفش اثر داشته باشد، چیز مهمی نگفت.» دانشکده هم آن سالها گویا به بیماری حسین قندی مبتلا شده بود؛ بیماری هزار علت که مهمترین اثرش فراموشی بود.
سالهای بعد از رفتن از دانشکده و بعد کم کم کناره گیری اش از عالم مطبوعات به بیماری هزار علت هزار گره خورد و خاطره ها را کم کم از یاد برد. رفت و آمد دوستان قدیمی به خانه اش بیشتر به سکوت گذشت و دلتنگی دوستان برای خوش و بش های قندی و صدای خنده هایش سهم هر دیدار شد. شاگردانش هر روز در رسانه ها خبر می نوشتند و تیتر می زدند اما دیگر تیترهای او با آن حساسیت های خاص که دوستان و همکاران می گویند به روزنامه ها نمی رفت. آن حساسیت هایی که لقب «سلطان تیتر» را از آنِ او کرد.
مجید رضاییان از شاگردان و دوستانش هم در مراسم تشییع می گوید که جایش خالی است و گفتن این حرف حق مطلب را ادا نمی کند: «تیتر روزنامه نگاری ایران رفت.» فریدون صدیقی هم حالش بد است. این را خودش می گوید وقتی پشت تریبون می رود و دست می کوبد روی میز. صدیقی سالها در روزنامه های مختلف با قندی کار کرد و حالا چند جمله ی کوتاه و بریده می گوید: حالم بد است. حالم بد است. و بعد شعر قیصر امین پور را می خواند: قطار می رود/ تو می روی/ تمام ایستگاه می رود. او به خودش و روزنامه نگاران تسلیت می گوید: خدا به ما صبر بدهد.
حیاط سیاه پوش است. همسایه های دفتر مطالعات و برنامه ریزی رسانه ها از پنجره ها سرک کشیده اند و جمعیت را نگاه می کنند. یادآوری های کوتاه تمام می شود و جمعیت قندی را بر دوش می گذارد. این بار با پای خود از آنجا نمی رود و روی دست و ذکرگویان برده می شود تا در بهشت زهرا بر او نماز بخوانند؛ میان هیاهو و صدای ضجه های بستگان داغدار او و دیگر رفتگان.
پرواز را به خاطر بسپار
حالا به همیشه رفتن نزدیک تر شده است. روزی در کیهان هوایی از تخیلش برای بازسازی حادثه ی پرواز ناتمام ایرباس ایرانی بر فراز خلیج فارس استفاده کرد و روزی دیگر در ابرار درباره ی یک آسایشگاه کودکان عقب مانده ذهنی با تیتر «اشک هم ماتم می گیرد، اینجا دنیای دیگری است». اینها بخشی از تیترها و گزارش های ماندگار او بود. گزارش هایی که خوش درخشید و در یاد ماند مثل دوتیتری هایش که از یاد رفتنی نبود.
حاصل تجربه هایش را هم نوشت: مقاله نویسی در مطبوعات، روزنامه نگاری تخصصی، تخیل در روزنامه نگاری و روزنامه نگاری نوین که کتاب مشترکش با نعیم بدیعی بود. دغدغه هایش را درباره ی تشکل های صنفی مطبوعات و امنیت شغلی روزنامه نگاران در سمینارهای بررسی مسایل مطبوعات ایران مطرح کرد. این ها اوایل دهه ی ۸۰ شمسی و پیش از شروع دهه ی ششم زندگی اش بود. مینو بدیعی در روایت از همکلاس قدیمی اش به نبوغ و تلاش او در کار روزنامه نگاری اشاره می کند. بدیعی از تحسین اساتید آن سالها در کلاس می گوید و این که چه طور قندی در زمان کوتاهی سردبیر کیهان هوایی یکی از مهمترین نشریات حرفه ای آن روزها می شود و بعد چه طور تلاش می کند کار حرفه ای اش را در روزنامه هایی مثل ابرار، انتخاب و جام جم دنبال کند.
کبوتر رویاهایش به آسمان رفت
جسمش را به خاک سپرده اند اما یاد و دغدغه اش باقی است مثل حرف های وقت خداحافظی حاضران با خانواده اش که مثل درس جواب دادن شاگردان در محضر استاد است: – برای ناهار بمانید. – نه، برویم. استاد همیشه به ما می گفت وقتی برای کار جایی می روید غذا نخورید.
ایده هایش در اخلاق روزنامه نگاری بیش از این آموزه ها بود: به دنبال سقفی برای روزنامه نگاران می گشت ولی تکه ای از ردیف ۴۸ قطعه ی نام آوران قسمت او شد؛ جایی در همسایگی کاظم معتمدنژاد، پدر علوم ارتباطات ایران؛ علیرضا فرهمند، و کمی آن طرف تر احمد بورقانی، و دوستان روزنامه نگار دیگرش.
*پانوشت: میان تیترها از گزارشهای کتاب تخیل در روزنامه نگاری حسین قندی انتخاب شده است.
انتهای پیام
